جستجو
کد خبر : 4942 /

آموزشی که تمام شد 15 روز مرخصی دادن . بقیه خدمتو بعد از مرخصی باید می رفتم سراوان . مرخصی داشت تموم می شد اما هنوز نگفته بودم کجا افتادم. خب مادر زود آه و ناله اش بلند میشد. تحمل غصه خوردنش برام سخت بود. ولی بالاخره 2روز مانده به پایان مرخصیم راستشو گفتم. خاله و دخترش خونه ما بودن گفتم اینها دلداریش میدن ...

 

 

آرومش می کنن.آمدم اتاق دیگه تلویزیون نگاه کنم. تا زیاد جلو چشمش نباشم. صدای گریه مادر بلند بود. درمیان گریه می گفت:بره اونجا آب شور،هوای گرم،قاچاق چی ها... و داشت همینطور ادامه می داد. راستش دلم برای خودم سوخت چه جایی افتاده بودم. نه آب بود و نه آبادانی .خاله هم عوض دلداری مادرم داشت با گریه مامان هم نوایی می کرد.

آمدن به موقع بابا اوضاع رو عوض کرد.صدای یالله بابا. با ناراحتی پرسید چی شده؟ چه خبره؟ زبونم لال طوری شده؟ دختر خاله که می خواست خیال بابا رو راحت کنه زود گفت؟ نه عمو. کاظم افتاده سراوان. بابا داد زد خجالت بکش کو کاظم؟

به خیز رفتم تو اتاق. به مادر گفت:زن خل و چل جلو بچه اینطور گریه می کنی،بره. مگه میره میدون جنگ ، این همه آدم رفتن و برگشتن مگه یک خار رفته پاشون میره سربازی جنگ نمیره که. تو پاسگاه بخور وبخواب دیپلمه بابا. اونجا میشه فرمانده پاسگاه برای خودش آقایی میکنه. تو دل بچه رو خالی نکن. از حرفای بابا خندم گرفت.

رفتم نشستم کنار مادر بازوشو گرفتم : بابا راست میگه مامان چند ماه منطقه مرزی باشم منتقل ام می کنن تربت. پنج شنبه جمعه هم میام خونه. مادر کمی آروم شده بود.دختر خاله براش شربت آورده بود. داد دستم : بده بخوره آروم بشه. دختر خاله یکسال از من کوچکتر بود از بچگی نشون کرده هم بودیم.شوهر خاله خیلی سخت گیر بود به نظر من بد دل بود. فقط تو مراسم فامیل،خیلی رسمی با هم صحبت می کردیم. تا حالا هیچ حرف خاصی بینمون رد وبدل نشده بود.باید کارت خدمتمو می آوردم تا شوهر خاله اجازه بده دامادش بشم.

بابا برای اینکه فضا رو عوض کنه.جای شوهر خاله رو هم خالی دیده بود.با خنده گفت: تا چشم بهم بزنیم ان شالله خدمتش تموم میشه بعد هم شیرینی عروسی. دختر خاله انگار خجالت کشید رفت تو آشپزخانه.مامان هم که گریه اش بند آمده بود. از ته دل ان شالله قرص و محکمی گفت.بلندشدم به بهانه بردن لیوان رفتم آشپزخونه،فکری که چند روزی ذهنم مشغول کرده بود رو الان مناسب دیدم اجرا کنم.با صدای آرومی که از خجالت می لرزید.گفتم:دختر خاله میشه یک عکس تکی از خودت بدی،اونجا داشته باشم. یک لحظه نگاهش با نگاهم تلاقی شد،چهره زیبا و معصومش از شرم گل انداخت.بعد از کمی سکوت گفت: با خاله میام ترمینال بدرقه و زودی رفت پیش بقیه. تازگی ها بهش زیاد فکر می کنم.به چهره اش دقت بیشتری می کردم.صورتش پر از معصومیته با اینکه میره پیش دانشگاهی اما اصلا مثل دخترهای دیگه عوض نشده ساده،ساده.مثل خاله دوست داشتنی و مثل مامان مهربون.

گفتم: من چی پرسیدم اون چی جواب داد .

یک سیب از یخچال براشتم گاز زدم و آمدم کناربقیه . علی از مدرسه آمد کلاس دوم دبستان بود شیطون،پر سروصدا. وقتی دید صحبت از سربازیه رفت کلاه منو گذاشت سرش .خنده دارشده بود کلاه برایش گشاد بود تا روی چشم هایش آمده بود پایین.آمد جلوی بابا ادای احترام کرد.خنده بابا بلند شد، عجله نکن چهار روز دیگه نوبت تویه.

علی با سادگی بچه گانه اش گفت:نخیر،چهار روز دیگه اندازه داداش کاظم نمی شم. از من پرسید:باید چند سالم بشه داداش. داشت با انگشت هایش حساب می کرد خاله کلاهو از سرش برداشت آروم زد به پشت گردنش: بابات مثلا میگه خنگ خدا.

برای ساعت 6بعدازظهر بلیط داشتم برای زاهدان گروهی آمده بودن بدرقه ترمینال.مادرم کوله سربازی رو تا خرخره پر از خوراکی کرده بود و هی اصرار می کرد مواظب خورد و خوراکت باشی. اینها رو گذاشتم بخوری پرت و پلاشون نکنی. یواشکی به صورت دخترخاله نگاه کردم انگار منتظر نگاهم بود اشاره ای کرد. فهمیدم کار داره،بهانه خریدن بستنی رفتم سمت بوفه سالن انتظار بعد صدامو بلند کردم علی،دخترخاله بیاین چیزی لازم دارین بگین بخرم.علی دوان دوان رسید 2تا بستنی دادم بهش بدو بده خاله مامان.برای تو و بابا میارم.علی باز دوید. دخترخاله رسید با خجالت نگاهم کرد پاکتی رو یواشکی داد دستم.عکسه،پسرخاله مواظب باش کسی برندارش.گفتم:نه خیالت راحت از جونم بیشتر مواظبشم. اشکی تو چشمهایش جمع شده بود،پسرخاله مواظب خودت باش. خواستیم بعد عمرچند کلمه حرف خصوصی بزنیم که علی وروجک دوباره سررسید،وقت حرکت اتوبوس بود.یک خداحافظی پر از اشک و خنده های زورکی سعی کردم جلو بقیه محکم باشم،تا کسی متوجه دلتنگی بی اندازه ام نشه. بابا مقداری پول گذاشت تو مشتم.بابا هروقت چیزی لازم داشتی فقط زنگ بزن سه سوته حاضره. ادامه داد قربونت بابا هروقت رسیدی زود تماس بگیر،مادرت ما رو بیچاره می کنه. محکم بغلش کردم اولین باری بود که اینقدر دور می رفتم به قول مامان اون سر دنیا.

آموزشی مشهد بودم،خیلی حال می داد تا مرخصی تو شهری می دادن، حرم بودم یک حال خوشی داشت. یک گوشه دنج بشین و زیارت نامه بخونی،اصلا دلتنگی هام یادم می رفت تو حرم.

و حالا اون شهری که تعریف های ناجوری راجع به آب وهوا ش شنیده بودم.ترس می انداخت به دلم.سوار شدم.یک بار دیگه تک تک چهره هاشونو زیر نظر گذروندم چشمای خیس مامان،خنده های بی رنگ بابا،صورت غمگین خاله و علی که ساکت بود و دست از شیطنت برداشته بود و نگاه های دزدکی دختر خاله. همه رو در ذهنم ثبت کردم برای روزهای تنهایی.

اتوبوس که از ترمینال خارج شد دلم خواست بلندبلند گریه کنم.خوب بازم شرم از مسافرین مانع شد. بغضم رو خوردم سرمو تکیه دادم به صندلی و چشمهامو بستم تا بتونم کنترل احساساتمو بدست بگیرم.صدایی گفت:اجازه هست کنارتون بشینم.چشم بازکردم سرباز بود عین خودم از صندلی ردیف عقب اتوبوس آمده بود موقع سوار شدن دیده بودمش تنها بود کسی رو ندیدم برای بدرقه اش.

از اینکه تو سفر کنارم باشه بدم نیومد راضی بودم سرباز اونهم همشهری.با روی باز قبول کردم.کمی که نشست پلاستیک تخمه رو از ساکش آورد بیرون تعارف کرد به مسافرهای صندلی بغلی و پشت سر و بعد هم به من.بی خیال بود انگار غصه دورشدن از شهر ودیار رو نمی خورد.

ساعتی از حرکت اتوبوس گذشت،صحبت هامون گل انداخت بچه روستا بودو اسمش نادر . گفتم:آقا نادر تنها آمدی ترمینال.گفت: لشکر77 می آمد بدرقه ام؟ خندیدم : برادری،پدری،دوستی؟ با شوخی گفت: دوست دختری نامزدی. گمانم دوست نداشت توضیح بدهد بی خیال شدم.پر شوخی بود، زود با مسافرهای صندلی کناری رفیق شد ،عوضش من تا خود سراوان هی یاد مادر و تمام دلتنگی هام می افتادم.

با خودم گفتم خوبه باهم یکجا بیفتیم برای خدمت؛ بچه باحالی بود ومهمتر همشهری بود. اتوبوس برای شام نگه داشت.بعد از نماز رفتم سمت رستوران دوروبرو نگاه کردم نادر و ندیدم.

شام سفارش دادم منتظر نادر شدم تا بیاد سریک میز شام بخوریم ولی نیامد از رستوران آمدم بیرون،رفتم سمت اتوبوس نادر با یک لیوان چایی آنجا ایستاده بود گفتم: نادر شام نخوردی الان اتوبوس حرکت میکنه.گفت:قبل از حرکت یک چیزی خوردم سیرم.

اتوبوس و صدای خرخر نادر.بالاخره پرحرف و بذله گو خوابش برد.چه راحت خوابش برده بود ولی نمی دونم چرا من اینقدر استرس داشتم. پلکامو بستم اما از خواب خبری نبود.نمی دانم چرا ازاینکه نادر و برای شام دعوت نکردم حس خوبی نداشتم.به خودم گفتم پس شاید طفلکی پول نداشت.

رسیدیم زاهدان اولین کار که کردم به خونه زنگ زدم سعی کردم ناراحتی در صدایم معلوم نشود.نادر هم زنگ زد.اما انگار او خیلی بیشتر ازاین بزرگ شده و مثل مردا حرف می زد او مرد شده بود قبل از رفتن به خدمت.

هنوز نیامده دلتنگی هایم صد برابر شده بود.ناهار رو زاهدان خوردیم البته اینبار خیلی جدی نادر و گرفتم و با اصرار بردمش رستوران.

وبالاخره رسیدیم سراوان،شهر کوچک مرزی ،گرم که نه،داغ بود هوا.چند روز در قرارگاه سراوان موندیم و بالاخره برای خدمت اعزام شدیم به یک پایگاه مرزی.

شانسم گرفت که نادر هم با من یکجا افتاده.

یک پسر قزوینی یکی هم بچه تهران همراهمون بود.

بچه های باکلاس خوش تیپی بودن،سفید پوست هم بودن تو دلم گفتم:چند روزی که این جا بمونن از من و نادر هم سیاه تر می شن.

گمانم به رنگ روشن پوستشان حسودی می کردم.

روز حرکت هوا داغ بود،گرد وخاک هم حسابی چشم و ریه هامونو اذیت می کرد.یک گروهبان با یک تویوتا آمده بود برای بردنمون به پاسگاه.اسمش گروهبان شهریاری بود.

تجهیزات مون رو تحویل دادن ورسید گرفتن.قمقمه،جیب خشاب،فانوسقه و یک کلاش. وسایل مونو تو یک کوله بر زنتی گذاشتیم عقب تویوتا کنار تدارکات که برای بچه های پاسگاه می بردن،آب شیرین بود و خرت وپرت های دیگر.بعد هم روی وسایل وبا یک چادر برزنتی پوشانیدیم.

سه نفر عقب نشستیم ویک نفر هم کنار راننده.

گمانم سه ساعتی راه بود اینقدر گرم بود که کسی حال وحوصله حرف زدن نداشت.گرما بدجوری اذیتم می کرد لبهایم خشک شده بود مرتب تشنه ام می شد.کلمن آب سرد جلو کنار پای غفور پسر تهرانی بود روم نمی شد هی بگم آب بده.گرد وخاک دید وکم کرده بود و حرکت کند.

ذرات خاک هم بی تعارف می آمدن داخل اتومبیل و قیافه هامونو شده بود عین مجسمه های گلی.

جاده آسفالت رو گروهبان رها کرد و داخل جاده خاکی شد.

ماشین تو دست انداز جاده خاکی می پرید بالا و ما هم با ماشین می پریدیم بالا. ساعتی که رفتیم ،گردوغبار کمی فروکش کرد حالا می شد هر از چند گاهی درخچه هایی رو دید که از میان شن ها کمی بیرون آمده بود .در مسیر، روستاهای کوچکی هم بود البته روستا نه،ده کوره هایی که تقریباً زیر تپه های شنی داشتند دفن می شدند.

دریکی از همین روستاها برای ناهار و کمی استراحت توقف کردیم روستا شبیه آثار باستانی بود، خانه هایی با سقف گنبدی.دیوارهای شکسته و البته نخل مسجد کوچکی که در میان روستا بود.از معماری مسجد معلوم بود که مسجد اهل تسنن بود.کنار مسجد سایه بانی از حصیرانی خودنمایی می کرد وچند پیرمرد کنار هم مشغول گپ وگفت بودن.ما رو که دیدن بلند شدن وبا ما چاق سلامتی گرمی کردند انگار گروهبان رو خوب می شناختند.

تانکر آبی کنار مسجد بود آبش هم داغ داغ.مسجد فضای کمی داشت خیلی ساده با چند حصیر فرش شده بود.نماز رو خوندیم از مسجد که آمدیم بیرون پیرمردی آمد جلو وبه زبان محلی ما رو دعوت کرد داخل سایبان.دو هندوانه سرخ تو سینی خودنمایی می کرد.

گروهبان رفت نشست و مارو هم تعارف کرد برای خوردن ،چند قاچ هندوانه شیرین و خنک حسابی حالمونو جا آورد ونطق بچه ها باز شد.

اسم روستا تپه شیر بود. انگار اسم پاسگاه رو از اینجا گرفته بودند. البته من تپه ای ندیدم.خب شاید دورتر از روستا بود. ولی معلوم بود این پیرمردهای شکسته و خسته در جوانی شیرهای قدری بوده اند.بعد از کمی استراحت دوباره راه افتادیم.گروهبان از مهربانی و مهمان نوازی این مردم برامون تعریف کرد.گفت آب وغذا رو باید زودتر برسونه پاسگاه بچه ها چشم انتظارن.به همین خاطر تند میروند.

برآمدگی های شنی کمتر شدن به جای اون صخره های سنگی جاشو گرفتن.

نادر هم حرف دل ما رو پرسید، راسته میگن اشرار حمله می کنن به مسافرها یا به پاسگاههای مرزی،کمین می ذارن آدم سر میبرن.چشمهای علی و غفور گرد شد روی نادر: چی داری میگی پسر!

گروهبان خندید وبا همون لهجه محلی اش گفت:نه بابا ده ساله که دیگه همچه اتفاقایی نمیفته.منکه این همه راهو میامو و بر می گردم که تا حالا به همچه موردهایی برنخوردم.خوب سمت پاسگاه ما که نیفتاده.

توی دلم گفتم آخیش خیالم راحت شد.

از یکی از پیچ ها که گذشتیم ترمز شدید ماشین رشته افکارمو پاره کرد.از ته دل گفتم:یا امام غریب.ماشین با حرکت شدیدی ایستاد گروهبان پرید و دور ماشین و وارسی کرد سرشو کرد تو ماشین.خیلی جدی دستور داد سریع پیاده شین سنگر بگیرین.گمونم کمین زدن.

پسرها با عجله پریدن بیرون.نادر گفت:بریم زیر ماشین.گروهبان داد زد نه،اگه بزنن ماشینو کباب می شین.بدو رفت سمت تپه شنی و با دست اشاره کرد دنبالش بریم و ما هم سریعاً به دنبالش دویدیم.درازکش شدیم.قلبم اینقدر تند می زد.انگار می خواست بزنه بیرون از تو سینه ام از ترس می لرزیدم

یا امام غریب اگه اتفاقی بیفته مادرم دق می کنه. جنازه خون آلود خودمو مجسم کردم افتاده روی شن های داغ جاده. داشت گریه ام می گرفت.گروهبان بلند شد لباسشو تکانی داد و گفت: پاشید بریم بچه ها منتظرن.بچه ها هاج و واج نگاهش می کردن دوزاریم جا افتاد سرکاری بوده. توی دلم فحش بدی نثارش کردم.

با خونسردی گفت: سرعت عملتون خوب بود ولی اگه مهمات همراهتون بود خب فرق می کرد. دیوانه ! من از ترس داشتم سقط می شدم و او داشت تاکتیک های نظامی رو یادآوری می کرد.

خنده دوباره برگشت به لبهامون.

پاسگاه از دور نمایان شد.تقریبا وسط بیابان خشک و مزیتش این بود که به همه طرف اشراف داشت. دور تا دور پاسگاه سیم خاردارهای حلقه ای یک پرچم و برجک نگهبانی که کنار درب بزرگ پاسگاه به چشم می خورد. سربازی توی برجک داشت پست می داد. خودمو جای سرباز تصور کردم توی این گرد وخاک و هوای داغ و توی اون اتاقک آهنی، عجب جهنمی.می دونستم بالاخره نوبت من هم میشه اونجا پست بدم.درب بزرگ باز شد. سربازی مث مث کنان در رو باز کرد.

معرفی و آشنایی موند برای فردا صبح،تا فرمانده پاسگاه بیاید.آسایشگاه اتاق مستطیلی با یک ساعت رنگ و رو رفته.تخت های خشک سربازی،عکس رهبری و چند نوشته تنها تزئینات آسایشگاه بود.

با ما4 سرباز تازه وارد حدوداً16نفری می شدیم.فرمانده استوار سالاری،معاون فرمانده گروهبان شهریاری و گروهبان نگهبان و11 نفر باقی مانده سرباز بودند.

در صبحگاه فرمانده خوشامد گفت و درمیان حرفهایش تاکید بر حفظ نظم، رعایت قانون و هوشیاری در مقابل عوامل خارجی بود.اینکه کوچکترین اشتباه ممکن بود به قیمت جان خود و دوستانتان تمام شود.

یک ماه بی هیچ اتفاق خاصی گذشت. روزهای گرم، طوفان های شنی،غذاهای کنسرو ی و کم آبی.

قیافه ما به طرز خنده داری عوض شده بود سیاه سیاه،خیلی لاغر و از همه بدتر جوش های قلمبه سلمبه جوانی روی صورتم ، تو آیینه که نگاه می کردم ازاین قیافه حرصم می گرفت اگر دخترخاله منو ببینه بازم دلش می خواد زن من بشه؟

نگهبانی و دیده بانی نوبتی به همه بچه ها می رسید.غفور و علی هم برنزه شده بودند.علی پسر ضعیفی بود مرتب گرمازده می شد و حالش بهم می خورد.این نادر بود که روحیه بالا و بذله گویی هایش باعث می شد حالم بهتر بشه.غفور و دفترچه خاطراتش که هرشب قبل از خواب چند صحفه ای توش می نوشت حرصم رو درمی آورد آخه اینجا،این روزهای ساکن و بی حرکت که حتی به زنده بودنمان هم شک می کردیم چه چیز جالبی داشت برای نوشتن.

شب قبل از خواب هرکس سرش تو کار خودش بود یکی مثل غفور می نوشت،یکی مثل علی که پسر تمیزی بود ناخن می گرفت یک روز جوراب هاشو و لباس فرمش رو تا می کرد تا چروک نشه، نادر دو بیتی می خونه. خدایی صدای قشنگی داشت به دل می نشست و منو باز یاد دخترخاله می انداخت. منهم عکس دخترخاله رو از جیب در می آوردم و لای کتابی می ذاشتم وبه بهانه کتاب خواندن نگاهش می کردم.

چند بار تصمیم گرفتم اگر برم مرخصی دیگه برنگردم خدمت،آخر اینکه خدمت نبود اعمال شاقه در جهنم بود. ولی می دونستم تا کارت پایان خدمت نگیرم شوهر خاله بهم دختر نمیده.

بالاخره یک روز تو شهری مرخصی دادن.

رفتیم کلی خوراکی خریدم، غفور و علی موز خریدن اما نادر کمی تخمه خرید.

فهمیده بودم وضع مالی مناسبی ندارد و انگار کسی نبود کارتش را شارژ کنه، وقت خرید هم به بهانه های مختلف از ما فاصله می گرفت، خوب دوست نداشت کسی براش دل بسوزونه و براش خرید کنه.

غفور همه رو به فالوده بستنی دعوت کرد از کارش خوشم آمد اینجوری نادر بهش برنمی خورد.

حالا که باز داشتم برمی گشتم پاسگاه به یاد خاطره اون روز که گروهبان شهریاری سرمون درآورده بود بلند بلند می خندیدیم. تو پاسگاه انگار خبرهایی بود.تمرین های سخت و تنبیه های انضباطی برای بچه هایی که کم می آوردن.خبر از عملیاتی قریب و وقوع را می داد.

دل خوش بودم که45روز خدمت بشم قراره برم مرخصی پس سعی می کردم کاری ازم سرنزنه که گزارشو ببرن پیش فرمانده.

شنیده بودم درگیری هایی نزدیک مرز با اشرار بوده البته درهمون طرف دفع شده بود. این شبها ترس مدام همراهم بود که درگیری به این طرف کشیده نشه.

شب بود، راحت باش بودیم، باقیمانده خوراکی هامونو گذاشته بودیم وسط سور راه انداخته بودیم، نادر هم با صدای خوش داشت برایمون دوبیتی می خواند و همه بچه ها رفته بودن تو بهر صدای او، در صدایش سوز عجیبی بود. اون پسر سرخوش و شیطون چطور می تونست اینجور با احساس آواز بخونه.

مثل اینکه اندازه غم هایش از هیکل ورزیده و مردانه اش بزرگتر بود گمانم.

با صدای آمرانه گروهبان نگهبان که فرمان آماده باش می داد همه در وضعیت کامل قرار گرفتیم.خبر عبور اشرار از مرز و امکان درگیری، علت این فرمان بود.

هنوز ساعتی نگذشته بود در جاهای مقرر شده استقرار گرفتیم، علی در برجک و من دو تا از بچه ها بیرون از پاسگاه پشت سنگرهای دفاعی پاسگاه. باید حسابی دقت می کردیم که هیچ حرکت مشکوکی رو از نظر دور نکنیم.

راستش اول فکر کردیم یک آماده باش تمرینیه اما اینطور نبود برای کمک بی سیم زده بودن مرکز.

نمی دونم هیچ حسی نمی کردم نه ترس بود، نه دلهره ای، کرخت بود ذهنم انگار شوک وارد شده شدید بود که اینطور بی احساس شده بودم.صدای انفجار! از ته دل : یا امام غریب. برجکی که علی توش بود با نور شدیدی منفجر شد و شلیکی و انفجاری دیگر اینبار لنگه درب پاسگاه رفت رو هوا و بعد انفجار تویوتا. گیج و مات از کجا شلیک می شد. کجا کمین کرده بودند معلوم نبود اینقدر هول شده بودم که حتی نیم سانت از جایم تکون نخوردم. بچه ها سینه خیز رفتن به سمت پاسگاه ولی من جرات حرکت نداشتم.

صدای ناله سربازی که زخمی شده بود فضا رو پر کرد ومن بی هدف شلیک می کردم.صدای نادر که داد می زد کاظم بیا تو اونجا تو تیررسه. باعث شد به حالت خمیده بدو برم سمت پاسگاه تقریباً6قدم بزرگ تا پاسگاه باید می دویدم.تیراندازی هم از سمت پاسگاه شروع شد. انگار بچه ها خودشونو جمع و جور کرده بودند رسیدم تو حیاط باز انفجاری باعث شد به شدت زمین بخورم.

نوری شدید چشمهامو آزار می داد انگار بعد از زمین خوردن بیهوش شده بودم سرم داشت از درد می ترکید. چشمهامو به سختی باز کردم نور آفتاب مانع می شد اطرافو خوب ببینم نور و گرما. وحالا تا چشم باز کردم احساس تشنگی آمد سراغم. کجا بودم؟ ناله کردم، کمی که هوشیاریم را بدست آوردم تازه متوجه شدم.

با دستهای از پشت بسته عین بره ها کف زمین افتاده ام ،غفور هم بود اما انگار خواب بود تکان نمی خورد به پهلو افتاده و دستهایش بسته بود. خواستم حرکت کنم اما دردی از پایم تا کمرم کشیده شد، سرم را به زحمت بالا آوردم.تمام شلوار خاکی رنگم سرخ بود آه پایم تیر خورده بود ! حالا پس سرم چرا اینقدر درد می کرد. چهار نفر بودیم. استوار سالاری هم بود. اما صورتش واقعا از ریخت افتاده بود انگار کسی تا صبح داشته صورتش را لگد می کرده با ناراحتی نگاهم رو ازش گرفتم.نادر نیمه هوشیار داشت ناله می کرد همه مثل گوسفندهای قربانی با دست و پاهای بسته کنار هم روی شنها رها شده بودیم. آنطرف تر دوتا چادر بود.یک تویوتا،چند تا موتور پرش، عقب موتورها چند تا آر پی چی به چشم می خورد و دو مرد قوی هیکل که پشتشان به ما بود، به زحمت و آهسته خودم را به سمت نادر کشیدم. پایین تنه ام سنگین بود و درد زیادی رو حس می کردم. وقتی به سمت نادر برگشتم دیدم بازویش زخمی شده بود. صورتش رنگ پریده و خیلی کبود بود و از میان لب های خشکش صدای ضعیفی بیرون می آمد با شانه ام تکانش دادم و آرام صدا زدم نادر، نادر خوبی، چی شده؟ ما چرا اینجاییم بقیه چی شدن؟ چشمهایش را کمی باز کرد نگاهم درد را در نگاهش خواند. منهم حال درستی نداشتم اما ترس از مرگ انگار بد نبود چون انگار من از بقیه هوشیارتر به محیط بودم.چشمهایش را بست و باز ناله کرد. دو نفر آمدند روی سر ما،تنومند بودند وقیافه های زمخت و نتراشیده، لباس های محلی تنشان بود دور کمرشان یک ردیف خشاب خودنمایی می کرد آمده بودند تا کشان کشان مرا ببرند تو چادر. وقت بردن صدای ناله ما و خنده چندش آور آنها. یا امام غریب، چه موجودات ترسناکی بودند.

داخل چادر هوا بهتر بود چادر خالی بود، انگار برای ما برپا کرده بودن. حتما این زندانشان بود با ناله آب خواستم، بی توجه رفتن بیرون. استوار زنده بود و گمانم زیاد دوام نمی آورد. بدجوری صورتش صدمه خورده بود. غفور بیهوش بود ظاهرش سالم بود ولی چرا بیهوش نمیدانم!

نادر داشت سعی می کرد انرژی شو برای صحبت کردن جمع کنه. علیرضا سرباز دیگری بود که بچه اصفهان بود تو پاسگاه زیاد باهاش گرم نبودم انگار او هم سالم بود، سرم روچرخاندم به سمتش.علیرضا تعریف کن سر بقیه چی آمد؟چرا آوردنمون اینجا؟

با بغض گفت: بچه ها رو قلع وقم کردن هرکس زنده بود اسیر گرفتن تا نیروهای کمکی برسن اینجا در رفتن. اشاره به استوار:چرا اینجوری؟گفت: بی رحما زدن تو صورتش دو روزه اینجا هستیم تو بیهوش بودی، نادر که دید استوار بد جور می زنن با چاقویی که تو پوتینش قایم کرده بود به سمت نگهبان حمله کرد. نامردا زدن به دستش خیلی هم کتکش زدن با قنداق زدن تو سر غفور بعد هم دستای همه رو از پشت بستن.

یادم آمد نادر چاقویی تو جیب داشت که رو دسته استخوانیش کنده کاری های قشنگی داشت با ناله باز آب خواستم، سرم گیج می رفت دیگه نادر ناله نمی کرد انگار رمقی برای ناله نداشت تو دلم گفتم شاید خواب می بینم اما بیدار بیدار بودم.

دیگه به هیچ کس فکر نمی کردم دلم می خواست قدرت داشتم تا برای استوار و نادر کاری انجام بدم کاش استوار مرده بود،طفلی حتماً خیلی درد می کشید زخم پای من حتما خیلی عمیق نبود چون حالم بهتر از بقیه بود، وبه علیرضا گفتم: قراره اینها با ما چیکار کنن فکر می کنی بردنمون اون ور مرز؟اه کشید: نمی دونم خداکنه نیروهای کمکی پیدامون کنن وگرنه خدا می دونه این وحشی ها با ما چیکار که نکنن، احساس ضعف و تشنگی باز سراغم آمد اگر دستهایم باز بود می تونستم به سرم دست بزنم ببینم چرا اینقدر درد می کنه. از علیرضا پرسیدم؟سرم شکسته؟ با دقت نگاه کرد گمانم نترس عمیق نیست.

از چی باید دیگه می ترسیدم این بود نهایت تمام ترسهایم. کاش قبلاً اینقدر نمی ترسیدم چون بابا همیشه می گفت: پسر جان از هرچی بترسی به سرت میاد،قوی باش،مرد باش. از آن غولها یکی آمد داخل چادر دیدی زد. قمقمه آبی دستش بود انگار داشت سبزه ها را آب می داد. رویمان آب پاشی کرد و رفت.مثلاً بهمون آب داد و رفت. با زبانم لب های خیسمو پاک کردم تا شاید چند قطره آب بره توی دهنم. صدای ماشینی که جلو چادر ایستاد حواسمو جمع تر کرد. بعد هم آمدن و ما رو عقب تویوتا گذاشتن عقب ماشین چادر بود. دو نفر هم با اسلحه نشستن لب خودرو و حرکت ماشین. یا امام غریب ما رو کجا می بردن به پاکستان حتماً.

شب بود سوزسرما دردم را چند برابر کرده بود طاقتم تمام شد. داشتم با صدای بلند گریه می کردم. علیرضا هم که انگار خجالتش ریخت شروع کرد به گریه. نادر با سختی گفت: گریه نکنین اینها خوشحال میشن بی شرفا.نذر کنین نجات پیدا کنیم نذر امام حسین. با اون حالش باز داشت مارو آروم می کرد. ولی منکه نمی تونستم خودمو نگه دارم یکی از نگهبان ها که انگار صدای گریه حوصله اش را سر برده بود لگد محکمی به پایم زد با زبان بی زبانی یعنی خفه. لبهایم را گاز گرفتم. از شدت درد فریاد نزنم. بالاخره ماشین ایستاد ومارو کشان کشان بردن داخل یک ساختمان مخروبه. حالا یا خوابم برد یا از هوش رفتم راستش نمی دانم. که باز از سروصدای غولها چشم باز کردم. هوا روشن شده بود مارو بردن کنار دیوار پاهامونو باز کردن استوار که زنده و مرده اش معلوم نبود درازکش بود. غفور هم انگار نمی خواست از خواب ناز بیدارشه مارو تکیه دادن به دیوار به سختی توانستم چند لحظه روی پایم بایستم کمرم را تکیه دیوار دادم. آرام آرام سر خوردم و نشستم.علیرضا ایستاده بود و نادر هم کنار من تقریباً دراز کشیده یکی آمد عین سگ فحش می داد وجیبهایمان رو خالی کرد پلاک سرباز رو هم از گردنم در آورد عکس دخترخاله رو که دستش دیدم داد زدم بده اونو بده یک کف گرگی زد توی صورتم گمانم دوباره سرم شکست آخ بلندی گفتم. ایستاد به عکس نگاه کرد آورد جلو صورتم بی غیرت کافر عکس زنت را تو جیب گذاشتی حالا غیرتی میشه و یک تف گنده انداخت تو صورتم. توی این هیرو ویر خنده ام گرفت بابا کاسه داغ تر از آش اینها بودن به ما می گفتن کافر!

حالا دیگه فقط به یک چیز فکر می کردم که کم نیارم پیش این غولها همه چیز از دست رفت آینده ام، آرزوهایم، آغوش مهربان مادرم و خلاصه جوانیم. با این که همه رو از دست رفته می دیدم دیگه گریه نکردم استوار رو بردن. انگار قبر کنده بودن همه چیز حاضر و آماده.

کشان کشان انداختنش تو گودال کثافتها فحش هم می دادن که این نجس ارزش خاک شدن هم نداره برای استوار گریه کردم، چقدر مظلومانه فقط به جرم نگهبانی از مرزش داشت زنده زنده دفن می شد.بعد هم غفور صدای گریه ام بلند شد هم فحش می دادم هم التماس می کردم. نمایش که تمام شد مارو دوباره برگرداندند به خرابه کمی لوبیا و یک تکه نان دستهایمان را چند دقیقه ای باز کردن ولی غولها چهار چشمی مواقب مان بودن.

یک روز زجر آور دیگه شروع شد،دست نادر بدجوری عفونت کرده بود تو اون گرما بی هیچ امکاناتی بوی تعفن از دستش می آمد گمانم پای من هم تعریفی نداشت.

انگار درد نادر از درد خودم عذاب آورتر بود کاش خدا کمکمان کند،کاش امام حسین به دادمان برسد. اشکهایم دانه دانه غلتید رو صورتم بی صدا .کاش زمان به عقب برمی گشت و این داستان خدمت رفتن جوری دیگه به پایان می رسید.

فردا و باز نمایش دیگری، ده نفر می شدند باز مارو بردند کنار دیوار مثل روز قبل هرچه فحش ناسزا بلد بودن نثارمون کردن و مارو کفار می خوندن و واجب ال قتل .دستهای علیرضا رو باز کردن پاهاشو هم. اما بعد از بالا به پایبن با طناب محکمی پیچوندش با صورت روی خاک افتاد نادر هم اینبار داشت گریه می کرد. یکی از غولها کارد بلندی رو از شال کمرش بیرون کشید داشتیم التماس می کردیم به خدا پیغمبر قسم شون می دادیم ولی انگار از التماس ما بچه ها بیشتر لذت می بردن. علیرضا دست از التماس کشید ساکت شد. با صدای بلند و محکمی اشهدشو خوند منهم به احترامش ساکت شدم. یک طرف صورتش روی خاک بود غول چنگ انداخت تو صورت علیرضا صورتش را کشید به سمت بالا کارد گذاشت زیر گلویش چشمهایم را بستم و از هوش رفتم.

هر وقت صحنه سر بریدن علیرضا یادم می آمد عق می زدم. حالم بد می شد نادر تب داشت.من هم درد زیاد .دلم میخواست در همان درگیری پاسگاه می مردم تا هرگز با چنین صحنه های دلخراشی روبرو نشوم و تقدیر که دست من نبود.

تمام شب به مادرم به علی ، به دخترخاله به بابا فکر کرده بودم با تک تک شان جداگانه در ذهنم حرف زده بودم. گفتم به بابا دیدی پسرت مرد شده با این حال و احوال دیگه نمی ترسم. به مادر گفته بودم عزیز کرده ات حالا دارد عشق را تجربه می کند عشق به وطن. گفتم مادر از تو عزیز مادر وطن است پس برای دفاع از ناموس یعنی مادر مادران جان می دهم گریه نکن افتخار کن. به دخترخاله گفتم شرمنده که عکس را دیگران هم دیدند.گفتم: عشق زمینی ما هرچند کوتاه بود اما حتی در آسمان هم به یادت خواهم بود.

وبه علی که باید مرد فردا باشد،مرد باشد و مرد بشود حتی قبل از خدمت.

با همه حرف زدم حتی با خدا،گله نکردم ولی خواهش کردم به من هم مثل علیرضا شجاعت خوب مردن را بدهد تا التماسم باعث خنده دشمن نشود.

روز بعد و نمایش دیگر.

دو گودال کنده بودند که من و نادر را داخل آن گذاشتند بعد هم تا گردن در خاک دفن شدیم، گمانم نادر در همان نیم ساعت اول تمام کرد کسی آن طرف تر مشغول صحبت و حرف زدن بودن. داغی آفتاب سرم را می سوزاند سرم داشت جز می خورد، لبهایم از خشکی به هم چسبیده بود سرم گیج می رفت.باز چند قطره اشک غلتید روی گونه هایم،گر گرفته ام.مادر، کاش اینجا بودی الان چقدر به مهربانیت نیاز داشتم به بوی خوش تنت که بوی بهشت می داد. کرکس ها در نظر تاروتارتر می شدند و سرم سنگین پلکهایم را که روی هم گذاشتم حس کردم انگار در یک هوای بهاری با بوی خوش یاس رازقی نفس کشیدم تشنه نبودم، درد نبود.سبک سبک صدای آواز دلنشینی گوشم را نوازش می داد.چقدر راحت بودم در عمرم اینقدر احساس راحتی نکرده بودم.چشمهایم را با تعجب باز کردم، مادرم بود و بابا به من با مهربانی لبخند می زدن.مادرم که منو بغل کرد اشکهایم سرازیر شد .با صدایی به زیبایی صدای فرشتگان در گوشم زمزمه کرد چه خوب شد آمدی جایت چقدر اینجا خالی بود. ما هم دیشب به اینجا دعوت شدیم.

داشتیم می آمدیم به دیدنت با ماشین بابا راه افتادیم تو راه تربت بودیم ما رو آوردن تو این باغ بعد هم الان تو آمدی.

خندیدم از ته دل خندیدیم.